تبليغاتX
جغـول بغـول
× 
*

اگه سكه دو رو داره ، اسير دست بازاره!
نه عشقي داره تو كارش ، نه مهري داره بازارش!

تو كه سكه نبودي ، يار بودي!
به ظاهر همدم و غمخوار بودي!!!

|+|
نوشته شده توسط Mr. Jaghool Baghool در 87/03/09
 
سلام. نمیدونم این مطلبو که میخوام بنویسم کسی میآد بخونه یا نه. اما توی نظرا یکی رو دیدم که معرفی نکرده بود خودشو. یعنی گفته بود خودم! من نشناختمش ولی آقا/خانومی که گفتی خودمم! من به خاطر اینکه دیگه کسی رو نمیشناسم که بیاد توی این چهار دیواری و نظرشو بده یعنی بهتر بگم این وبلاگ دیگه خواننده ای نداره، دیگه آپدیت نمیکنم. حذفشم نکردم چون واسم خاطراتی رو تداعی میکنه که هیچ وقت توی زندگیم نداشتم. خاطرات بودن با دوستاییکه خیلی دوستشون داشتم. همین.

چون خواننده نداره آپدیت نمیکنم.

شاید یه موقعی دوباره شروع کردم..... اما حالا اصلاً حسش نیست. توی شرایط روحیه خیلی بد و عجیبی گرفتار شدم.

به قول دوستم که میگفت : "پی پناهگاهی شاید..."

 

|+|
نوشته شده توسط Mr. Jaghool Baghool در 86/12/04
آینده نزدیک مردان (از دید زن ها)!!!... 

 سلام من+اول آهنگ فیلم «خوب ، بد ، زشت!» رو بپذیرین! من بازم اومدم.

قبل از همه چی اینو بگم=> این اولین و آخرین باریه که به حرف خانوما گوش میدم و یه مطلب کاملاً فمینیستی مینویسم اینجا که دیگه به قوله معروف ........... بشه!!! دیگه از این به بعد هی چپ نرین راست بیاین به من گیر بدین که چرا همیشه دخترا رو مورد هدف قرار میدم! بفرمایین! دیگه نگین اِل شد و بل شدااااااااا !!!

حالا بگذریم. راستی بازم یادم رفت بخاطر دیر کرد یه کارتِ ببخشید بکشم! بابا بخدا مخصوصاً دیر نمیکنم. گرفتاریا خیلی زیاده، شرمنده.

آینده نزدیک مردان (از دید زن ها)

سال 1332

دختر خونواده همراه با مادرش كنار حوض روي تخت چوبي نشستن و يك ظرف
هندوانه قرمز جلوشونه. دختر خونواده براي دختر همسايه تعريف مي كنه: آره
زري جون، داداش فرمونم وقتي شنيد اين پسر لاغرمردني به من متلك گفته همچين
زدش كه به سوسك مي گفت خرس قطبي! تازه خود داداشم هم گفته مي خواد برام يه
شوهر خوب پيدا كنه.
مادر دختر مي گه: خدا سايهء مرد را از سر هيچ خونه اي ورنداره!
 

سال 1342
پدر خونواده با عصبانيت وارد اتاق مي شه و پس از آنكه كمي جَنَم رو كرد و
چهار تا كاسه كوزه را زد شكست، فرياد مي زنه: دخترهء چشم سفيد حالا واسهء من
دانشگاه قبول ميشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمي گن آقا رضا غيرتِ تو
شكر؟! گلی به گوشه جمالت؟! اِه اِه اِه! دخترهء پر رو! هيچي ديگه ولش كنی فردا مي خواهد شلوار مدل برمودايي و مانتوي بدن نما
بپوشه و نوبل صلح هم بگيره... زن اگه از اجنبیا نوبل صلح بگیره مردم چي مي
گن؟
مادر خانواده با لحن التماس آميز مي گه: مرد، حالا چرا شلوغش مي كني؟ نوبل
و برمودا دیگه چيه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده، همين... اين قدر سخت نگير...
بالاخره با اصرارهاي مادر، پدر قبول مي كند دخترش به دانشگاه بره. وقتي پدر
قانع شد سيگارش رو روشن مي كند و مادر مي گه: مرد، خدا سايهء تو رو از سر
ما كم نكنه!
 

سال 1352
فريادِ مردِ خانواده تمام كوچه را پر مي كند: چي؟! مي خواهد برود سرِ كار؟!
يعني من اين قدر بي غيرت شدم كه دخترم بره سر كار و پول بيآره تو خونه؟ پس من
اينجا هويجم؟ مگر اين كه بابت اين بي آبرويي از روي نعش من رد شین...!
كسي از روي نعش مرد خانواده رد نمي شود ولي دختر خانواده هم چند ماه بعد با
وجود غرغرهاي پدرش بالاخره سر كار مي ره. صداي مادر خانواده به گوش مي رسه:
مرد، خدا تو را براي ما حفظ كنه!
 

سال 1382
مرد خانواده: آخه خانم اين چه وضعيه؟ روز اولي كه آمدي خواستگاريم، گفتم دلم
نمي خواهد زنم از اين مانتوها بپوشه و آرايش كنه، گفتي دورهء اين اٌمٌل بازي
ها گذشته، ما هم گفتيم چشم! بعد گفتي اگر خانه خريدي به جاي مهريه خانه را به
نامم كن، گفتم چشم! آن اول حق طلاق را هم از ما گرفتي، حالا هم مي گی
بنشينم تو خانه بچه داري كنم؟


زن: عزيزم مگه چه اشكالي داره؟ مگه تو ماهي چقدر حقوق مي گيري؟ تمام حقوقت هم
بابت كرايه تاكسي، خرج ناهار خودت و مهد كودك بچه و جريمهء ماشينت مي ره!
حالا اگر بنشيني توي خانه و از بچه نگه داري كني هم خرجمون كم مي شه هم بچه
مون وقتي بزرگ شد از كمبود محبتِ پدر و مادر رنج نمي بره...! آفرين عزيزم ...
خدا سايه ات را (فعلا) سر ما نگه دارد...!
 

سال 1482
زن خانواده: عزيزم تو كه اینقدر فسيل نبودي. مثلا توي دوستانت به روشن فكري
معروفي. آخه چه اشكالي داره؟ اين همه سال ما زن ها بچه دار شديم حالا به كمك
علم چند وقتي هم شما مردها از اين كارها بكنيد. اصلا مگر نمي گفتي جد بزرگت
هميشه مي گفته: چه مردي بود كز زني كم بود؟
پس از مقداري بحث منطقي مرد بالاخره قبول مي كند و نه ماه بعد وقتي بچه بغل
وارد خونه ميشه زن با عشوه مي گه: مرد ... يعني سايه تو تا كي بالاي سر
ماست؟
 

سال 1582
چند تا مرد دور هم نشستن و در حاليكه سبزي پاك مي كنن آهسته مشغول تبادل
نظرن.
- آره... مي گن هدف اين جنبش بازگردوندن حق و حقوق ضايع شدهء مردهاست...
- حق با آقا جمشيده... ببينيد اين زن ها چقدر از ما سواستفاده مي كنند؟ تا
وقتي خونهء بابامونيم بايد آشپزي و بچه داري و اينها را ياد بگيريم و توسري
بخوريم، بعدش هم بدون مشورت زنمون مي دهند و زنمونم مارو استثمار مي كنه...!
- خب مي گفتم... اسم اين جنبش سيبيليسمه و...
در اين حال با ورود خانم يكي از آنها بحث به زياد بودن گِل سبزي كشيده مي
شه! زن مي گه: خدا سايهء شما مردها را از سر سبزي ها كم نكنه!


سال 1882
راديو، موج
FM، شبكهء پيام (صداي يك خانم)
"بااعلام ساعت نه شب شما خانم هاي عزيز را در جريان آخرين اخبار رسيده قرار مي
دهم. به گزارش خبرگزاري بانوپرس دقايقي قبل سايهء آخرين نمونهء نادر از جنس
«مرد» از روي كرهء زمين محو شد! پس از پايان عمر اين آخرين بازمانده از شاخهء
زينتي مردها از اين پس نام اين موجودات را فقط در كتاب هاي تاريخ مي توان
پيدا كرد. ساعت 9 و 15 دقيقه با خبرهاي جديدي در خدمت شما خانم هاي عزيز
خواهم بود." "دينگ دينگ!"

|+|
نوشته شده توسط Mr. Jaghool Baghool در 85/11/16
22 راه طلایی برای در آوردن لج دختر ها (قند عسل ها)!!!... 

 طبق معمول بايد منتظر انواع و اقسام بهونه های من برای دير آپديت کردن جغول بغول باشين! نه بيخيال ديگه راجع به دير آپديت كردنم چيزی نميگم... چون تكراری ميشه! ... اصلا" مگه دير آپديت كردم؟!

بيست و دو راه طلايي براي در آوردن لج دخترها (قند عسل ها)!

۱- تو خیابون خیلی با احترام از یه دختر آدرس بپرسید بعد از جواب دادن جلوی چشماش از  یکی دیگه بپرسید!

۲- پشت چراغ قرمز راننده جلویی اگه دختر بود قبل از سبزشدن چراغ دستتون رو بذارید  رو بوق!

۳- توی اتوبان جلوی ماشین یه دختر خانوم با سرعت ۵۰ کیلومتر حرکت کنید!

۴- توی جمع دخترای فامیل وقتی همشون دارن یه سریال می ببینن هی کانال تلویزیون رو  عوض کنید!

۵- توی یه رستوران که چند تا دختر هم نشستن سوپ رو با صدای بلند هورت بکشید و نوش جان کنید!

۶- توی یه بوتیک که فروشندش دختره وادارش کنید شونصد رنگ لباس رو براتون باز کنه و در آخر بگید خوشتون نیومد و برید!

۷- توی جشن تولد یکی از دخترا فامیل تا اومد شمع ها را فوت کنه همه رو خاموش کنید!

۸- اگه یه دختر یه جا یه جک تعریف کرد بلافاصه بگید اًه اًه چقدر دمده بود!

۹- اشتباهات لغوی دخترارو موقع صحبت کردن تکرار کنید و بخندید!

۱۰- تو یه جمع دانشجویی و رسمی هنگام عکس گرفتن واسه دخترا شاخ بذارید!

۱۱- عید نوروز تمام پسته ها و فندق های سر بسته را بذاریید توی ظرف دختر مورد نظرتون!

۱۲- روزهای بارونی تا یه دختر دیدید و یه چاله پر آب و شما با ماشین بودید یه لحظه درنگ نکنید!

۱۳- اگه کلاس موسیقی می روید قبل از اجرای دختر خانوم مورد نظر پیچ های کوک گیتارش رو به چند جهت بچرخونید!

۱۴- تو دانشگاه از دختر مورد نظر یه جزو ۰۰۰ ۱ صفحه ای بگیرید و بعد از اینکه تمام صفحاتش رو جا به جا کردید بهش بر گردونید!

۱۵- چاق بودن و بی ریخت بودن دختر مورد نظر رو دم به ساعت به اطلاعش برسونید!

۱۶- به دختری که دماغش رو تازه عمل کرده بگید دکترش بد بوده و دماغش خيلي ضايع شده!

۱۷- شیشه نوشابه دختر مورد نظر رو حسابی تکون بدید و بذارید خودش درش رو باز کنه!

۱۸- زمستون وقتی همه جا یخ زده با دیدن زمین خوردن یه دختر با صدای بلند بزنید زیر خنده!

۱۹- از یه دختر ساعت بپرسید بعد از جواب دادن به ساعتتون نگاه کنید و بگین ساعتش عقبه!

۲۰- توی ساندویچی موقعی که چند تا دختر نشستن طوری که اونا هم بشنوند از حال بهم خوردن و گلاب به روتون استفراغی که چند روز پیش داشتید تعریف کنید!

۲۱- توی یه جمع که چند تا دختر نشستن در گوشی صحبت کنید و بلند بلند بخندید!

۲۲- توي خيابون به يه قسمت از لباس يه دختر خيره بشيد و بزنيد زير خنده! (نمي دونيد دختره چه حالي مي شه!)

بيچاره دخترا اگه خوشگل باشن مي گن عجب جيگريه! اگه زشت باشن مي گن کي اينو مي گيره! اگه چاق باشن مي گن چه تپله! اگه لاغر باشن مي گن چه مردنيه! اگه مودبانه حرف بزنن مي گن چه لفظ قلم حرف مي زنه! اگه رک و راست باشن مي گن چه بي حياست! اگه يه خورده فکر کنن مي گن چقدر ناز مي کنه! اگه سري جواب بدن مي گن منتظر درخواست بود! اگه با تلفن حرف بزنن ميگن زنگ زده به دوست پسرش! اگه تند راه برن مي گن داره ميره سر قرار! اگه اروم راه برن مي گن اومده بيرون دور بزنه ول بگرده! و... ميتونين موارد خيلي زيادي رو اضافه كنين! ... من فعلاً اينا به ذهنم رسيد! ...

در ضمن من دنبال يكي ميگردم كه بتونه جوابه اين سؤال رو بهم بده! :

سقراط ميگه: يونانيا دروغ گواند. در حالي كه خود سقراط  يو نانيه!  پس سقراط دروغ ميگه كه يو نانيا دروغ گو اند! 

بنابراين يو نانيا راست گواند! پس سقراط راست ميگه كه يو نانيا دروغ گو اند!

حالا تو بگو يونانيا راست گواند  يا دروغ گو؟! هان؟!؟!

|+|
نوشته شده توسط Mr. Jaghool Baghool در 85/09/24
Guess Who's Back 

  Guess Who's Back

   سلام. انتظارها به پايان رسيد! خيلي متأسفم كه خيال خوش گم و گور شدن اين وبلاگو ازتون ميگيرم!

من برگشتم بعد از چندين صد سال!!!... شرمنده ديگه حسابش از دستم در رفته!!!

خب به هر حال اين دفعه تأخير من نذاشتم به درازا بكشه و ديگه با هر جون كندني بود خودمو دست و پا شكسته رسوندم!

اميدوارم به بزرگي خودتون ببخشيد! اين گرفتاري هاي خيلي سمج و طولاني دست و بال مارو بسته بود و نميذاشت كه به دوستهاي عزيزم سربزنم و يا حتي يه كامنت كوچگولو بدم! به هر حالي كه شد و نشد در همين جا به همه شوايع گوناگون كه در نبود من اتفاق افتاده اعم از رفتن به خارج از كشور ، گم شدن پسورد جغول بغول ، به درک واصل شدن جغول بغول ، ترسيدن و جا زدن ، بند شدن دستم به حلقه ازدواج!!! كه اين ديگه واسم خيلي جالب بود و ... و ... خاتمه ميدم.

طبق معمول به آقای آصفی هم سپردم که همهء اينا رو تکذيب کنه!

حالا شايد از خودتون بپرسين كه آقاي آصفي بركنار شد پس اين داره چي ميگه؟!

بله بر كنار شد كه شخصاً واسه خود خود من كار كنه!!!

گفتم كه گرفتاري وقتي زياد ميشه اينجور كارا هم پيش ميآد ديگه!!!

 

ميبينين كه جغول بغول سر و مر و گنده، كدبسته در اختيار شماست و حالا حالا ها قصد رفتن نداره. حالا هر چي ميخواهين بارش كنين!

 

در ضمن از دوستای خيلی عزيزم که توی اين مدت مرتب من رو به آپديت کردن تشويق کردند و مرتب به جغول بغول سر زدند و خوندن مطالب جغول بغول رو به ديگران توصيه کردند خيلی مرسی!

 

 

------------------------------------------------

 

مرد جوون: ببخشين آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده؟
پيرمرد: معلومه كه نه!
جوون: ولی چرا؟! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست ميدی؟!
پيرمرد: ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون: ميشه بگی چطور همچين چيزی ممكنه؟!
پيرمرد: ببين... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی!
جوون: كاملا" امكانش هست!
پيرمرد: ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی!
جوون: كاملا" امكان داره!
پيرمرد: يه روز ممكنه تو بيای به خونهء من و بگی كه فقط داشتی از اينجا رد ميشدی و اومدی كه يه سر به من بزنی! بعد من ممكنه از روی تعارف تو رو به يه فنجون چايی دعوت كنم! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم برای خوردن چايی بيای خونهء من و بپرسی كه اين چايی رو كی درست كرده؟!
جوون: ممكنه!
پيرمرد: بعد من بهت ميگم كه اين چايی رو دخترم درست كرده! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی كنم و تو هم دختر من رو می پسندی!
مرد جوون لبخند ميزنه!
پيرمرد: بعد تو سعی می كنی كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كنی! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كنی و با همديگه بيرون بريد!
مرد جوون لبخند ميزنه!
پيرمرد: بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من ميشی و بهش پيشنهاد ازدواج می كنی!
مرد جوون لبخند ميزنه!
پيرمرد: بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون برای من تعريف می كنين و از من اجازه برای ازدواج ميخواين!
مرد جوون در حال لبخند: اوه بله!
پيرمرد با عصبانيت: مردك ابله! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكی مثل تو كه حتی يه ساعت مچی هم از خودش نداره در نميارم!!!

 

 

------------------------------------------------

 

اگه يه مگس بيفته توی فنجون قهوه ......

اگه يه مگس بيفته توی فنجون قهوهء يه انگليسی ، فنجون رو پرت می كنه توی خيابون و از كافه تريا ميره بيرون!

آمريكايی هه ، مگس رو از توی قهوه بيرون مياره و قهوه رو می خوره!

چينی هه ، مگس رو می خوره و قهوه رو احتمالا" دور می ريزه!

اسرائيلی هه ، مگس رو می فروشه به چينی هه و قهوه رو می فروشه به آمريكايی هه!... بعد توی تلويزيون ظاهر ميشه و دست به گريه و زاری ميذاره كه جونش تهديد شده و در خطره!... بعد اين كار رو ميندازه گردن فلسطينی ها و محكومشون می كنه!... بعد سوريه و حزب الله رو متهم می كنه كه از سلاحهای بيولوژيكی استفاده می كنن!... بعد اين قضيه رو يه عمل ضد يهودی و يه نوع گسترش مجدد قتل عام هيتلری عنوان می كنه!... بعد ياسر عرفات رو متهم می كنه كه مگس توی قهوه ش انداخته!... بعد هر چی از كرانهء باختری و نوار غزه مونده رو اشغال می كنه و محصولات مزارع رو از بين می بره و آبرسانی و كمك رسانی به مردم رو قطع می كنه و به هر فلسطينی ای كه توی خيابون راه بره تيراندازی می كنه!... بعد يه كمك نظامی فوری از آمريكا می خواد!... بعد درخواست يه وام يك بيليون دلاری پرداختی طی 100 سال برای خريدن يه فنجون قهوهء ديگه می كنه!... بعد قهوه چی رو مجبور می كنه كه برای جبران اين قضيه اجازه بده تا آخر قرن جاری توی قهوه خونه ش قهوهء مجانی بخوره!

ايرانی هه ، بلند ميشه قهوه رو می پاشه توی صورت قهوه چی و يقه ش رو می گيره و ميفتن به كتك كاری!... بعد بقيهء مشتريهای پاكار هم هيجانی ميشن و يه دعوای حسابی راه ميفته و قهوه چی هم به ضرب چاقو كشته ميشه!... بعد پليس 110 مياد يه عده رو ميبره!... بعد بچهء قهوه چی دچار ناهنجاری اجتماعی ميشه و در آينده مملكت رو هر چه بيشتر به عقب می كشونه!... بعد متهم ها مخفيانه به زندان اوين منتقل ميشن و تا چند سال سرنوشتشون مجهول باقی می مونه!... بعد يه خبرنگار ميره تحقيق كنه و می گيرندش و با لنگه كفش مخشو صاف می كنن!... بعد توجه جهان جلب ميشه و حكم اعدام مشتری مگس خورده از طرف اتحاديهء اروپا و آمريكا مورد اعتراض واقع ميشه!... بعد متصديان حقوق بشر و سازمان ملل به اينور مرز سرازير ميشن!... بعد مشتری مگس خوردهء ما يه قهرمان ملی ميشه و احزاب داخلی ميفتن به جون همديگه!... بعد از چند سال قضيه فراموش ميشه و مردم كماكان به زندگی عاديشون ادامه ميدن!... بعد بچهء قهوه چی كار باباشو ادامه ميده و از روی عقدهء سالهای بچگی ، توی قهوه های مردم مگس و پشه و سوسك و سنجاقك و .... ميندازه!... بعد يه نفر بلند ميشه يقه ش رو می گيره و ................ و عقب موندگی مملكت تا قرن ها ادامه پيدا می كنه

 

|+|
نوشته شده توسط Mr. Jaghool Baghool در 85/08/19
دوچرخه سواری!!!... 
 دوچرخه سواری
 
چرا دوچرخه خريدن از زن و یا دوست دختر داشتن بهتره؟
۱- دوچرخه ها حامله نميشن!
۲- شما هر موقع از ماه می تونين با دوچرخه تون سواری کنين!
۳- دوچرخه ها پدر و مادر ندارن!
۴- دوچرخه ها نمی نالند ، مگه اينکه واقعا“ يه مشکلی وجود داشته باشه!
۵- شما می تونين دوچرخه تون رو با دوستاتون شريک بشين!
۶- دوچرخه ها اهميت نميدن که شما سوار چند تا دوچرخه ء ديگه شدين!
۷- موقع سواری ، شما و دوچرخه تون می تونين هر دو در يک زمان به پايان کار برسين!
۸- دوچرخه ها اهميت نميدن که شما به دوچرخه های ديگه زل بزنين!
۹- شما هيچوقت نمی شنوين که: “مژده! شما دارين صاحب يه دوچرخه ء کوچيک ميشين“!
۱۰- اگه دوچرخه تون مشکلی برای سواری پيدا کنه می تونين تعميرش کنين!
۱۱- دوچرخه ها اهميت نميدن که شما مجله ء دوچرخه بخرين!
۱۲- اگه دوچرخه تون شل باشه می تونين سفتش کنين!
۱۳- اگه دوچرخه تون رديف نباشه مجبور نيستين با بحث و گفتگو سياست به خرج بدين!
۱۴- شما به کسی که روی دوچرخه تون کار می کنه احساس حسادت نمی کنين!
۱۵- اگه حرف بدی به دوچرخه تون بزنين مجبور نيستين برای سواری بعدی ، کلی عذرخواهی کنين!
۱۶- شما تا هر موقعی که دلتون می خواد می تونين روی دوچرخه تون سواری کنين ، بدون اينکه جراحتی برداره!
۱۷- شما می تونين هر موقعی که می خواين سواری رو متوقف کنين ، بدون اينکه دوچرخه تون ديوونه بشه!
۱۸- دوچرخه ها بهتون توهين نمی کنن اگه سوارکار خوبی نباشين!
۱۹- دوچرخه ء شما نمی خواد با بقيه ء دوچرخه ها بره بيرون!
۲۰- دوچرخه ها اهميتی نميدن اگه شما دير به پايان برسين!
۲۱- شما مجبور نيستين قبل و بعد از سواری برين حمام!
۲۲- اگه دوچرخه تون قشنگ به نظر نمی رسه می تونين رنگش کنين يا قطعاتش رو عوض کنين!
۲۳- شما می تونين اولين باری که دوچرخه رو می بينين باهاش سواری کنين ، بدون اينکه مجبور باشين برای شام ببرينش بيرون يا ببرينش سينما يا ...!
۲۴- تنها وسيله ء محافظتی که موقع سواری با دوچرخه مجبورين بپوشين ، يه کلاهه!
۲۵- توی مهمونی ها راحت می تونين تعريف کنين که چه سواری خوبی با دوچرخه تون داشتين!
 
 

|+|
نوشته شده توسط Mr. Jaghool Baghool در 85/05/08
سير تکامل!!!...(آقا پسرها) 

 سير تکامل! (آقا پسرها)

در پی درخواستهای مکرر دوستان عزيز که بعضياشون کم کم داشتن به مرز ناخن جويدن می رسيدن ، و جهت رهايی از تيغ برنده ای که زير گلوی خودم حس می کنم ، سير تکاملی آقا پسرها رو زودتر از موعد می تايپم...

خصوصيات آقا پسرها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی...
سن ۱۴ سالگی: تازه توی اين سن ، هر رو از بر تشخيص ميدن! (اول بدبختی!)
سن ۱۵ سالگی: ياد می گيرن که توی خيابون به مردم نگاه کنن! ... از قيافه ء خودشون بدشون مياد!
سن ۱۶ سالگی: توی اين سن اصولا“ راه نميرن ، تکنو می زنن! ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن! ... با راکت تنيس هم گيتار می زنن!
سن ۱۷ سالگی: يه کمی مثلا آدم ميشن! ... هر ۱۰ دیقه یه بار موهاشونو تو آینه چک میکنن! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند می خونن! (يادش به خير ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول می خوندن!)
سن ۱۸ سالگی: هر کی رو می بينن ، تا پس فردا عاشقش ميشن! ... آخ آخ! آهنگهای داريوش مثل چسب دوقلو بهشون می چسبه!
سن ۱۹ سالگی: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ... تيز ميشن ، ابی گوش ميدن!
سن ۲۰ سالگی: از همه شون رو دست می خورن! (دور از جون خودم!)... ستار گوش ميدن که نفهمن چی شده!
سن ۲۱ سالگی: زندگی رو چيزی غير از اين بچه بازيها می بينن! (مثلا عاقل ميشن!)
سن ۲۲ سالگی: نه! می فهمن که زندگی همش عشــــقه! ... دنبال يه آدم حسابی می گردن!
سن ۲۳ سالگی: يکی رو پيدا می کنن! اما مرموز ميشن! (ديدشون عوض ميشه!)
سن ۲۴ سالگی: نه! اون با يه نفر ديگه هم دوسته! اصلا“ لياقت عشق منو نداشت!
سن ۲۵ سالگی: عشق سيخی چند؟!! ... طرف بايد باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نيست!
سن ۲۶ سالگی: اين يکی ديگه همونيه که همه ء عمر می خواستم! ... افتخار ميدين غلامتون بشم؟!
سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نميومدم!!!

 

|+|
نوشته شده توسط Mr. Jaghool Baghool در 85/04/19